غزل شماره 210
گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها
خواجه چرا می دود تشنه در این کوی ها
خم که در او باده نیست هست خم از باد پر
خم پر از باد کی سرخ کند روی ها
هست تهی خارها نیست در او بوی گل
کور بجوید ز خار لطف گل و بوی ها
گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها
خواجه چرا می دود تشنه در این کوی ها
خم که در او باده نیست هست خم از باد پر
خم پر از باد کی سرخ کند روی ها
هست تهی خارها نیست در او بوی گل
کور بجوید ز خار لطف گل و بوی ها
ای در ما را زده شمع سرایی درآ
خانه دل آن توست خانه خدایی درآ
خانه ز تو تافته ست روشنیی یافته ست
ای دل و جان جای تو ای تو کجایی درآ
ای صنم خانگی مایه دیوانگی
ای همه خوبی تو را پس تو کرایی درآ
از جهت ره زدن راه درآرد مرا
تا به کف رهزنان بازسپارد مرا
آنک زند هر دمی راه دو صد قافله
من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا
من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم
گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا
آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم
از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا
از کرمت من به ناز می نگرم در بقا
کی بفریبد شها دولت فانی مرا
ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد
گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر
وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا
چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا
چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف
زین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا
روز دو سه ای زحیر گرد جهان گشته گیر
همچو سگان مرده گیر گرسنه و بی نوا
سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را
می که به خم حقست راز دلش مطلق ست
لیک بر او هم دق ست عاشق بیدار را
آب چو خاکی بده باد در آتش شده
عشق به هم برزده خیمه این چار را
آمد بهار خرم آمد نگار ما
چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما
آمد مهی که مجلس جان زو منورست
تا بشکند ز باده گلگون خمار ما
شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی
ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما
هر روز بامداد سلام علیکما
آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا
دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش
تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا
جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی
بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما
شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
ناچار گفتنی ست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیز
کوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شد
چون ترک گوید اشپو مرد رونده را
مرحبا طاير فرخ پی فرخنده پيام
خير مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شيرين سخن
همنشينی نيک کردار و نديمی نيک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غيرت ماه تمام
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
سلسبيلت کرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوک چشم تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قتيل
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمايل
هر کو شنيد گفتا لله در قال
تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد
از شافعی نپرسند امثال اين مسال
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول
چو بر در تو من بینوای بی زر و زور
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث
نيم ز شاهد و ساقی به هيچ باب خجل
بود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم
که از سال ملوليم و از جواب خجل
دارای جهان نصرت دين خسرو کامل
يحيی بن مظفر ملک عالم عادل
ای درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روی زمين روزنه جان و در دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر کون و مکان فايض و شامل
شممت روح وداد و شمت برق وصال
بيا که بوی تو را ميرم ای نسيم شمال
احاديا بجمال الحبيب قف و انزل
که نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال
حکايت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
خوش خبر باشی ای نسيم شمال
که به ما میرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها
فصمتها هنا لسان القال
مالسلمی و من بذی سلم
اين جيراننا و کيف الحال
ای دل ريش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من میروم الله معک
تويی آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس
ذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عيار زر خالص نشناسد چو محک