مست خراب يابد هر لحظه در خرابات
مست خراب يابد هر لحظه در خرابات
گنجي كه آن نيابد صد پير در مناجات
خواهي كه راه يابي بي رنج بر سر گنج
مي بيز هر سحرگاه خاك در خرابات
يك ذره گرد از آن خاك در چشم جانت افتد
با صد هزار خورشيد افتد تو را ملاقات
مست خراب يابد هر لحظه در خرابات
گنجي كه آن نيابد صد پير در مناجات
خواهي كه راه يابي بي رنج بر سر گنج
مي بيز هر سحرگاه خاك در خرابات
يك ذره گرد از آن خاك در چشم جانت افتد
با صد هزار خورشيد افتد تو را ملاقات
اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب
تافته ام از غمت ، روي ز من بر متاب
زنده به بوي توام ، بوي ز من وامگير
تشنه ي روي توام ، باز مدار از من آب
از رخ سيراب خود بر جگرم آب زن
كز تپش تشنگي شد جگر من سراب
سر به سر از لطف جاني ساقيا
خوشتر از جان چيست ؟ آني ساقيا
ميل جان ها جمله سوي روي توست
رو ، كه شيرين دلستاني ساقيا
زان به چشم من در آيي هر زمان
كز صفا آب رواني ساقيا
نديدم در جهان كامي دريغا
بماندم بي سرانجامي دريغا
گوارنده نشد از خوان گيتي
مرا جز غصه آشامي دريغا
نشد از بزم وصل خوبرويان
نصيب بخت من جامي دريغا
كشيدم رنج بسياري دريغا
به كام من نشد كاري دريغا
به عالم ، در كه ديدم باز كردم
نديدم روي دلداري دريغا
شدم نوميد كاندر چشم اميد
نيامد خوب رخساري دريغا
اين حادثه بين كه زاد ما را
وين واقعه كاوفتاد ما را
آن يار ، كه در ميان جان است
بر گوشه دل نهاد ما را
در خانه ي ما نمي نهد پاي
از دست مگر بداد ما را ؟
اي مرا يك بارگي از خويشتن كرده جدا
گر بد آن شادي كه دور از تو بميرم مرحبا
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما
بازپرس آخر كه : چون شد حال آن بيمار ما ؟
شب خيالت گفت با جانم كه : چون شد حال دل ؟
نعره زد جانم كه : اي مسكين ، بقا بادا تو را
هر سحر ناله و زاري كنم پيش صبا
تا زمن پيغامي آرد بر سر كوي شما
باد مي پيمايم و بر باد عمري مي دهم
ور نه بر خاك در تو ره كجا يابد صبا
چون ندارم همدمي با باد مي گويم سخن
چون نيابم مرهمي ، از باد مي جويم شفا