مست خراب يابد هر لحظه در خرابات

مست خراب يابد هر لحظه در خرابات

گنجي كه آن نيابد صد پير در مناجات

خواهي كه راه يابي بي رنج بر سر گنج

مي بيز هر سحرگاه خاك در خرابات

يك ذره گرد از آن خاك در چشم جانت افتد

با صد هزار خورشيد افتد تو را ملاقات

ادامه نوشته

اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب

اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب

تافته ام از غمت ، روي ز من بر متاب

زنده به بوي توام ، بوي ز من وامگير

تشنه ي روي توام ، باز مدار از من آب

از رخ سيراب خود بر جگرم آب زن

كز تپش تشنگي شد جگر من سراب

ادامه نوشته

سر به سر از لطف جاني ساقيا

سر به سر از لطف جاني ساقيا

خوشتر از جان چيست ؟ آني ساقيا

ميل جان ها جمله سوي روي توست

رو ، كه شيرين دلستاني ساقيا

زان به چشم من در آيي هر زمان

كز صفا آب رواني ساقيا

ادامه نوشته

دره خاموش

سكوت ، بند گسسته است.
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
ادامه نوشته

دريا و مرد

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
ادامه نوشته

خراب

فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه :زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
پايان شام شكوه ام.
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

ادامه نوشته

جان گرفته

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
ليك پندار تو بيهوده است:
پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
ادامه نوشته

با مرغ پنهان

حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
ادامه نوشته

سر و کيسه کردن

اين ضرب المثل را در اصطلاح عوام سرکيسه کردن هم گفته مي شود. در معني و مفهوم استعاره اي کنايه از اين است که تمام موجودي و مايملک کسي را از او گرفته باشند.

امروزه اين اصطلاح در محيط قمارخانه و قماربازي بيشتر مصطلح است و به افرادي که تمام موجودي را باخته باشند اصطلاحاً ميگويند: فلاني را سرکيسه کردند. البته در مورد افراد ساده لوح هم که بر اثر زبان بازي اشخاص دغلباز و فريبکار همه چيز را از دست بدهند اين ضرب المثل از باب استشهاد و تمثيل به کار برده مي شود. اما ريشه اين مثل سائر و رايج:

ادامه نوشته

ستون به ستون فرج است

بشر به اميد زنده است و در سايه آن هر ناملايمي را تحمل مي کند. نو اميد و خوشبيني در همه جا ميدرخشد و آواي دل انگيز آن در تمام گوشها طنين انداز است: «مأيوس نشويد و به زندگي اميدوار باشيد.»

مفهوم اين جمله را عوام الناس و اکثريت افراد کشور در تلو عباراتي ديگر زمزمه مي کنند: «مگر دنيا را چه ديدي؟ ستون به ستون فرج است.»

اکنون به ريشه داستاني و همچنين ريشه تاريخي ضرب المثل بالا مي پردازيم.

ادامه نوشته

سبزي پاک کردن

عبارت مثلي بالا در مورد افراد متملق و چاپلوس به کار ميرود بخصوص چاپلوساني که جز چرب زباني و تقرب از طريق سالوسي و رياکاري هنر ديگري ندارند.

اين دسته از متملقان چاپلوس به منظور تأمين مقاصد خويش طرف مقابل را به عرش اعلي ميرسانند و از هر گونه مدح و ستايش در حق ممدوح دريغ و مضايقت ندارند.

اکنون به ريشه تاريخي اين ضرب المثل مي پردازيم تا معلوم شود پاک کردن سبزي چه رابطه و ملازمه اي با تملق و چاپلوسي دارد.

ادامه نوشته

بر قوزک پايش لعنت

اين ضرب المثل اگر چه از امثله سايره مي باشد، ولي غالباً به صورت مطايبه و در لفافه شوخي گفته مي شود. مورد استفاده و استعمال آن موقعي است که از شخصي که مورد علاقه و محبت باشد ترک اولي و لغزش قابل گذشت و اغماضي سربزند. در اين صورت به ضرب المثل بالا تمثل جويند و بدين وسيله ميزان علاقه خويش را بيشتر نمايان ميسازند.

اما ريشه تاريخي آن:

در تاريخ داستاني و افسانه اي جهان چندين به اصطلاح معروف رويين تن بودند. يعني تير و تيغ و نيزه و شمشير بر تن و بدنشان کارگر نبوده است. در ميان اين رويين تنان سه نفر معروف و مشهورند و در تاريخ عالم از اين قهرمانان نامي افسانه هاي زيادي باقي مانده است؛ منتها لطف و جاذبه تاريخ زندگاني آنان در اين است که اگر چه رويين تن بوده اند ولي باز جايي از تن و بدنشان رويين نبوده و همين سبب شده است که دشمنان از اين نقطه ضعف حريف آگاه شوند و همان نقطه را هدف قرار داده آنان را از پاي در آورند.

ادامه نوشته

بعد از سي سال نوروز به شنبه افتاد

مورد استفاده و اصطلاح عبارت مثلي بالا هنگامي است که از کسي پس از مدتها کاري بخواهند و يا تقاضايي کنند ولي آن شخص با وجود قدرت و توانايي که در انجام مقصود دارد از قبول تقاضا سرباز زند و اجابت مسئول را با اکراه و بي ميلي تلقي نمايد. در چنين موارد عبارت بالا از باب طنز و کنايه گفته مي شود.

اکنون به ريشه تاريخي آن مي پردازيم:

نياکان ما روحي آزاده و سرشار از غرور ملي و نشاط کار و ميل به فعاليت داشته اند. اين نشاط و سرخوشي آميخته با کار و سنن باستاني و نژادي به حدي بود که تجلي آن در تمام مظاهر زندگي ايران قديم وجود داشته است.

ادامه نوشته

قبا سنگي

روزي بود؛ روزي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. مرد راهزني بود كه يك زن و سه تا دختر داشت. روزي مرد راهزن مي خواست برود سر راه دزدي كند. زنش گفت «برام سينه ريز طلا بيار.» دختر بزرگش گفت «برام النگو بيار.» دختر وسطي گفت «برام دستبند بيار.» دختر كوچكش گفت «هر چه خدا داد بيار.» مرد رفت و رفت و در جاي خلوتي نشست سر راه.

پادشاه آمد از آنجا بگذرد. گفت «اي مرد! تو چه كاره اي و چرا نشسته اي اينجا؟» مرد راهزن جواب داد «من قبا مي دوزم.» پادشاه پرسيد «چه جور قبايي؟» مرد جواب داد «قباسنگي.» پادشاه با تعجب گفت «سنگ را قبا ميكني؟»ر مرد گفت «قبلة عالم به سلامت, بله!»

پادشاه يك تخته سنگ گنده گذاشت كول مرد و گفت «حالا كه تو چنين هنري داري, اين تخته سنگ را ببر يك قباي سنگي بدوز براي من.»

راهزن به هر جان كندني بود تخته سنگ را برد خانه و پرتش كرد بغل چاه و غصه دار گرفت نشست.

ادامه نوشته

چراغ چشم تو

تو کيستي ، که من اينگونه ، بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم.
تو چيستي ، که من از موج هر تبسم تو
بسان قايق ، سرگشته ، روي گردابم !

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپيد؟
تو را کدام خدا ؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن ، همره کدام نسيم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين ، آه !
مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاه !

ادامه نوشته

این غم چیست ؟

 به راستي چه سخت است در دل گريستن و چه دشوار است اشک ديده را در ماتمکده دل جاري ساختن و چه دشوار است سوختن و ساختن ...

طلوع را هميشه غروبي است . بهار را خزاني و آغاز را پاياني و زندگي را وداعي .اما غم زندگي مرا طلوعش را غروبي انتظار نمي رود.

ادامه نوشته

غزل    ۱۵۰

ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد

عارفان را همه در شرب مدام اندازد

ور چنين زير خم زلف نهد دانه خال

ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

ای خوشا دولت آن مست که در پای حريف

سر و دستار نداند که کدام اندازد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۹

دلم جز مهر مه رويان طريقی بر نمی‌گيرد

ز هر در می‌دهم پندش وليکن در نمی‌گيرد

خدا را ای نصيحتگو حديث ساغر و می گو

که نقشی در خيال ما از اين خوشتر نمی‌گيرد

بيا ای ساقی گلرخ بياور باده رنگين

که فکری در درون ما از اين بهتر نمی‌گيرد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۸

يارم چو قدح به دست گيرد

بازار بتان شکست گيرد

هر کس که بديد چشم او گفت

کو محتسبی که مست گيرد

در بحر فتاده‌ام چو ماهی

تا يار مرا به شست گيرد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۷

نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

به مطربان صبوحی دهيم جامه چاک

بدين نويد که باد سحرگهی آورد

بيا بيا که تو حور بهشت را رضوان

در اين جهان ز برای دل رهی آورد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۶

صبا وقت سحر بويی ز زلف يار می‌آورد

دل شوريده ما را به بو در کار می‌آورد

من آن شکل صنوبر را ز باغ ديده برکندم

که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد

فروغ ماه می‌ديدم ز بام قصر او روشن

که رو از شرم آن خورشيد در ديوار می‌آورد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۵

چه مستيست ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و اين باده از کجا آورد

تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسيم گره گشا آورد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۴

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد

که خاک ميکده کحل بصر توانی کرد

مباش بی می و مطرب که زير طاق سپهر

بدين ترانه غم از دل به در توانی کرد

گل مراد تو آن گه نقاب بگشايد

که خدمتش چو نسيم سحر توانی کرد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۳

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بيرون است

طلب از گمشدگان لب دريا می‌کرد

مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش

کو به تاييد نظر حل معما می‌کرد

ادامه نوشته

غزل    ۱۴۲

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد

شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنيد

تا نگويند حريفان که چرا دوری کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق

راه مستانه زد و چاره مخموری کرد

ادامه نوشته

غزل 141

ديدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگيخت

آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد

اشک من رنگ شفق يافت ز بی‌مهری يار

طالع بی‌شفقت بين که در اين کار چه کرد

ادامه نوشته