این غم چیست ؟
به راستي چه سخت است در دل گريستن و چه دشوار است اشک ديده را در ماتمکده دل جاري ساختن و چه دشوار است سوختن و ساختن ...
طلوع را هميشه غروبي است . بهار را خزاني و آغاز را پاياني و زندگي را وداعي .اما غم زندگي مرا طلوعش را غروبي انتظار نمي رود.
من خنده را به همگان آموختم و قطرات اشک را از گونه هايم زدودم من شادي را با خنده هايم به همه نشان دادم اما هيچکس غم پنهاني مرا ندانست.
در اين لحظات که صداي خنده هايم در فضا پيچيده و همه را غرق در شادي کرده هيچکس نمي داند که من در دل پر خون خود چه پنهان کرده ام ،
براستي اين غم چيست؟
که در عمق وجودم جاري است؟....
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 21:44 توسط محمد
|
منابعي كه از آنها براي نوشته هاي وبلاگ استفاده شده است :