تنها صداست که مي ماند

چرا توقف کنم، چرا؟

پرنده ها به جستوي جانب آبي رفته اند

افق عمودي است

افق عمودي است و حرکت: فواره وار

و در حدود بينش

سياره هاي نوراني مي چرخند

زمين در ارتفاع به تکرار مي رسد

و چاههاي هوايي

به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند

و روز وسعتي است

که در مخيله ي تنگ کرم روزنامه نمي گنجد

ادامه نوشته

پرنده مردني است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان ميروم و انگشتانم را

بر پوست کشيده ي شب مي کشم

 

چراغ هاي رابطه تاريکند

ادامه نوشته

شعله رميده

مي بندم اين دو چشم پرآتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و پر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پريشانش

 

مي بندم اين دو چشم پرآتش را

تا بگذرم ز وادي رسوائي

تا قلب خامشم نكشد فرياد

رو مي كنم به خلوت و تنهائي

 

ادامه نوشته

از دوست داشتن

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

 

ادامه نوشته

اي ستاره ها

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

 

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

 

ادامه نوشته

دختر و بهار

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت

اي دختر بهار حسد مي برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا

با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي

با ناز مي گشود دو چشمان بسته را

مي شست كاكلي به لب آب نقره فام

آن بال هاي نازك زيباي خسته را

 

ادامه نوشته

نقش پنهان

آه, اي مردي كه لب هاي مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ئي

هيچ در عمق دو چشم خامشم

راز اين ديوانگي را خوانده ئي

 

هيچ مي داني كه من در قلب خويش

نقشي از عشق تو پنهان داشتم

هيچ مي داني كز اين عشق نهان

آتشي سوزنده بر جان داشتم

ادامه نوشته

بازگشت

ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ

تا نيمه شب بياد تو چشم نخفته است

اي مايه اميد من, اي تكيه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است

 

شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت

احساس قلب كوجك خود را نهان كنم

بگذار تا ترانه من رازگو شود

بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم

 

ادامه نوشته

گمگشته

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

 

دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش كرد

 

ادامه نوشته

ديدار تلخ

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي, آتش جاويدي را

 

ديدمت, واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

 

ادامه نوشته

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم, تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

ادامه نوشته

ناآشنا

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

باز هم از چشمه لب هاي من

تشنه ئي سيراب شد, سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد, در خواب شد

 

ادامه نوشته

رؤيا

باز من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته اي دور

ياد عشقي كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

 

روي ويرانه هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت

مرده ئي چشم پرآتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

 

ادامه نوشته

شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

 

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

ادامه نوشته