نزديك تر به خدا
من بايد فرود آيم ،
نبايد بنشينم ،
سال هاست ، از آن لحظه كه پر بر اندامم روييد
و از آشيان ، از بام خانه پرواز كردم
همچنان مي پرم . هرگز ننشسته ام ،
من بايد فرود آيم ،
نبايد بنشينم ،
سال هاست ، از آن لحظه كه پر بر اندامم روييد
و از آشيان ، از بام خانه پرواز كردم
همچنان مي پرم . هرگز ننشسته ام ،
يك شبنم
اين است آن مني كه از سالهاي دراز ،
از نخستين روزي كه به خويش چشم گشوده ام ،
بر دوش كشيده ام .
و كشيده ام
و كشيدم
بگذار سپيده سر زند .
چه باك كه من بميرم و شبنم فرو خشكد .
و شبگير خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
عشق تنها كار بي چراي عالم است ،
چه ، آفرينش بدان پايان مي گيرد .
در دور دست تو را منتظرند ،
شهزاده اي ، آزاده اي اسير قلعه ديوان ،
به حيلهء جادو در بند
گرفتار و چشم به راه كه : (( فريادرسي مي آيد )) ،
اما بازنگشتم ،
به بيراهه هم نرفتم
كه من مرد بازگشتم !
چه آتشي !
اگر آب اقيانوس هاي عالم را بر آن مي ريختند ،
زبانه هايش آرام نمي گرفت .
پر بودم و سير بودم و سيراب
و لذتم تنها اين كه ...
آري كارم سخت است و دردم سخت
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوهء نسيم
خشمي كه خفته در پس هر درد خنده اي
رازي نهفته در دل شب هاي جنگلي
خداوندا اگر روزي بشر گردی ... زحال ما خبر گردي ... پشيمان مي شوي از قصه خلقت ...
بسوزم
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سر آمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم ز محنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز