اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب
اي ز فروغ رخت تافته صد آفتاب
تافته ام از غمت ، روي ز من بر متاب
زنده به بوي توام ، بوي ز من وامگير
تشنه ي روي توام ، باز مدار از من آب
از رخ سيراب خود بر جگرم آب زن
كز تپش تشنگي شد جگر من سراب
تافته اندر دلم پرتو مهر رخت
مي كنم از آب چشم خانه ي دل را خراب
روز ار آيد به شب بي رخ تو چه عجب ؟
روز چگونه بود چون نبود آفتاب ؟
چون به سر كوي تو نيست تنم را مقام
چون به بر لطف تو نيست دلم را مب
فخر عراقي به توست ، عار چه داري ازو ؟
نيك و بد و هر چه هست ، هست بتوش انتساب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 22:0 توسط محمد
|
منابعي كه از آنها براي نوشته هاي وبلاگ استفاده شده است :