غزل شماره 40
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام
حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مساله را
شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر مشغله زنگله را
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 21:29 توسط محمد
|
منابعي كه از آنها براي نوشته هاي وبلاگ استفاده شده است :