غزل 320
ديشب به سيل اشک ره خواب میزدم
نقشی به ياد خط تو بر آب میزدم
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
جامی به ياد گوشه محراب میزدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در اين باب میزدم
نقش خيال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بیخواب میزدم
ساقی به صوت اين غزلم کاسه میگرفت
میگفتم اين سرود و می ناب میزدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب میزدم
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 0:10 توسط محمد
|
منابعي كه از آنها براي نوشته هاي وبلاگ استفاده شده است :